به گزارش اطلاعات آنلاین، مایکل اشمیت، استاد حقوق، در مقالهای برای Just Security، قابلیتها و محدودیتهای قدرت هوایی را آنطور که در عملیات خشم حماسی نشان داده شده است، در «حمله راهبردی به ایران: وعدهها، محدودیتها و درسهای قدرت هوایی» تحلیل میکند. اشمیت با استفاده از دکترین نظامی ایالات متحده به عنوان پایه، دریافته است که قدرت هوایی به تنهایی اغلب برای ایجاد پیروزی در درگیری کافی نیست، اما وقتی در یک رویکرد وسیعتر قرار گیرد، به عنوان یک فعالیت شکلدهنده یا توانمندساز، کاربرد دارد.
بعید است قدرت هوایی به تنهایی پیروزی راهبردی به بار آورد، اما میتواند تأثیر راهبردی ایجاد کند، به ویژه با تضعیف ظرفیت نظامی دشمن. در مورد خشم حماسی، گرچه حملات آمریکا خسارات عظیمی به بار آورد، اما نتوانست هیچ تأثیر راهبردی ایجاد کند. در واقع، حملات قدرتمند و دقیق در مراحل آغازین جنگ نتوانست ایران را تسلیم کند، زیرا ساختار رهبری غیرمتمرکز آن به سرعت با شهادت رهبر انقلاب ایران سازگار شد.
قدرت قهرآمیز فقط میتواند بیشتر از آنچه قبلاً انجام داده وعده دهد، که دقیقاً همان چیزی است که دشمن نشان داده است که میتواند زنده بماند. ایالات متحده توانایی خود را برای تشدید معنادار تنش از دست داد، زیرا ایران توانایی خود را در تحمل قدرت هوایی ایالات متحده و بسته نگه داشتن تنگه هرمز نشان داد. توانایی ایران در تهدید کشتیهایی که از تنگه عبور میکنند، ارتباط چندانی با نوع قدرت نظامی که قدرت هوایی در برابر آن مؤثرتر است، ندارد.
با این حال، شکست دادن راهبردی ایران با قدرت هوایی دشوار خواهد بود، زیرا کمتر به ظرفیت نظامی ایران و بیشتر به حفظ یک تهدید معتبر برای کشتیرانی بستگی دارد. به عبارت دیگر، این واقعیت تهدید ایران است که به اندازه مقیاس آن، مانع عبور میشود.
قدرت هوایی هنوز هم در چارچوب مشخصشده در دکترین نیروی هوایی ایالات متحده مفید است. آمریکا نتوانست از سرعت و مقیاس حملات اولیه خود بهرهبرداری کند و به ایران فرصتی برای بازسازی و سازگاری داد. ایالات متحده به راهبردی روی آورده که بیشتر بر «فرسایش تجمعی قابلیتهای ایران» متمرکز است تا راهبردی که بر انکار راهبرد کلی ایران متمرکز است. علاوه بر این، محدودیتهای قانونی باید به عنوان یک ورودی در فرآیند هدفگیری باشند، نه یک ملاحظه ثانویه. عدم رعایت قانون درگیری مسلحانه، به جای اینکه مانعی بر سرعت چرخه هدفگیری باشد، اغلب چالشهای عملیاتی بیشتری را ایجاد میکند که با یک حمله قابل حل نیستند.
حملات هوایی بیشتر ممکن است همچنان گزینههای ایران را محدود کند، ظرفیت آن را برای ادامه عملیات کاهش دهد و اهرم چانهزنی ایجاد کند. با این حال، ارزش راهبردی آنها کاهش مییابد مگر اینکه به یک طرح معتبر برای تبدیل اثرات نظامی به نتایج سیاسی مرتبط باشند.
اشمیت تحلیل بنیادی رابرت پیپ در کتاب «بمباران برای پیروزی» که سال ۱۹۹۶ منتشر شد را هم به کار میگیرد و هم گسترش میدهد. طاهر آزاد و غفران دایمی هم در مقالههای جداگانه با نشان دادن اینکه چگونه بقای مداوم ایران نشاندهنده شکست راهبرد ایالات متحده و اسرائیل است، استدلالهای اشمیت را تقویت و هر دو استدلال میکنند که توانایی ایران برای تحمل فرسایش احتمالاً از اراده سیاسی داخلی ایالات متحده برای ادامه جنگ، درست مانند ویتنام و افغانستان، بیشتر دوام خواهد آورد.
بیشتر گفتمانهای انتقادی پیرامون عملیات خشم حماسی موافقند که این درگیری موفقیت تاکتیکی داشته، اما در دستیابی به اهداف راهبردی مهم شکست خورده است. اکنون سوال این است که چگونه میتوان راهبرد فعلی ایالات متحده را اصلاح کرد یا دستیابی به این اهداف چقدر طول خواهد کشید.